خرید بک لینک
همه چیز میتونست شکل دیگه ای داشته باشه! به همین سادگی! دردناکه؟ نمیدونم ! این شاید یکی از ایرادای آدمایی مثل من باشه که خیلی با جزئیات قبل از هر واقعه ای اون رو بررسی میکنن !بارها و بارها!درواقع وقتی

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

برایت گفته بودم ، حفره من را رها نکرده است ! اصلا هر چند وقت یکبار بر میگردد که قدرت نمایی کند! راستش من هم دست کشیدم از جنگیدن ، هربار که برمیگردد با او مینشینم و درد را نگاه میکنم ، میگذارم میان رگ

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 19:36

بهم بگو چطوریه که تو منو نمیبینی ؟ واقعا منو نمیبینی یا مثلا نمیخوای که ببینی ؟! اصلا چطور چشمات میتونه منو نبینه؟ اونجوری که من جلوت راه میرم ، نفس میکشم ، میچرخم ، میرقصم ، دستامُ از کنارت رد میکنم

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 19:36

تو فضا معلقم ، کلمات یه جوری تو ذهنم کِش میان که انگار قرار نیست به هیچ نقطه ی پایانی برسن!انگار هیچ کجا تموم نمیشن! همه چیز گُنگُ نامفهومه، انگار الکل نشسته روی تک تک نورون های مغزمُ با سرعت داره هول

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 19:36

اول.فرض میکنم بدنم یک سخت افزار است ، یک پوسته ی ظاهری ! بعد یک نرم افزار هم دارد ، روانم ، چیزی که درون ذهنم جریان دارد ، یک هسته ی مرکزی که هر چقدر بزرگ تر میشوم داده های جدید تری را دریافت میکنم ،

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 19:36

اول.من دو نفر بودم... یکی که هر روز صبح با من از خواب بیدار می شد ، محکم و قوی بود، احساساتش رو بلعیده بود و مُدام به خودش یادآوری میکرد ، تنها راه بقا جنگیدن مداومه ، مقابله کردن با انفعال و البته بی

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:21

+میگم تو منو نمیشناسی ، این آدمی که رو به روت میشینه و باهات حرف میزنه که من نیستم ، من خیلی سال پیش یه جایی توی پیچ و خم کوچه های تاریک جا موندم ، الانم اونقدر راه اومدم که بترسم از اینکه برگردمُ خود

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:02

صفحه بندی